قصه های خوب برای بچه های بد 3


در زمان های قدیم پرنسسی به دست جادوگری خبیث در قصری به بلندای زیاد زندانی و اسیر شده بود شاهزاده ای خوش بر و سیما و تکه پاره ، قصد شکافتن دروازه قصر و نجات پرنسس بنمود .. خلاصه بنمود و پس از پیکارهایی بس نفس انگیزناک پرنس را از حیله ی جادوگر نجات بخشید و پس از چندی اعمال ضالّه که به دست برادران همیشه در صحنه و زحمت کش سانسورچی ، سانسور گشته است روی به سوی پرنس انداخت و گفت: " یا پرنس ، به ازدواج من دَرای که من بس در دام چشمان تو اسیر گشته ام همه عمر "پرنس عشوه ای خرکی بنمود و به طور مسقره ای لبانش را جَم نمود و پاسخ گفت: " نه شاهزاده ، بیا دوسِّ مَمولی باشیم "!

قصه های خوب ، برای بچه های بد 2


آورده اند که روزی روزگاری در سرزمین های دور ، در آنجا که کرانه های آسمان به منتها علیه دریاها همی میرسد ، جوجه انوثی زندگی میکرد به غایت تیکه تر از آن جوجه انوث داستان قبلی! اما از بد روزگار به دلیل آنکه نویسنده به شدت و حدتی سخت عصف انگیزناک خسته بوده است ، بقیه اش را نیاورده است..!

تا درودی دیگر و داستانی دیگر برای شما بچه های بد ، شما را به ایزد منّان میسپارم همه عمر ..!

قصه های خوب برای بچه های بد!


آورده اند که ، جوجه انوثی بود به غایت تیکه. موی ها بر پیشانی میریخت و سرمه ها بر چشم میکشید و لب ها را از رژ قرمز می انباشت و پوست برنزه میکرد و خرامان خرامان از کوچه ها همی میگذشت!

روزی اوس رِدی همی جهد و کوشش میکرد همی ، که ناگهان گذار جوجه انوث حکایت ما به اوس رِدی افتاد همه عمر. اوس رِدی که جوجه انوث را تیکه ای بس دندانگیر و خوش سیما بیافت ، بانگ بر آورد که ای جوجه انوث بهر چه در این کوچه ها ویلان و سرگردانی؟! جوجه انوث بایستاد. عینک آفتابی از چشم برگرفت و سر به سوی اوس رِدی چرخاند و لبخند ژکوند جلیلی بر لب آورد و با عشوه ای بس خرکی به آرامی لب پر از رژ به سخن بگشود و بفرمود: " میروم تا در انتخابات حماسه ای بس شگرف بیافرینم ". اوس رِدی یکّه بخورد و پس از اینکه لب به تحسین جوجه انوث بگشود بفرمود: " ای جانم به فدای آن طرّه ی پیشانیت ، بگو تا بدانم منتخب ملت از دید تو چه کسی است همی؟! جوجه انوث دستی در لای موی ها بکشید و لب چندی بگزید آنچنان که کف از اندران اوس ردی ببُرد پاسخ گفت: " غرضی ".

پس از آن پاسخ شوم و هولناک ، اوس رِدی دست از جیب برون بکشید و مثال اوسِین بولت ، در حالیکه خنده ها سر میداد و خشتک ها میدرید و موی ها بر میکند از جا بشد و و از آنجا همی دور گشت و هرگز بدانجا باز نگشت..!