قصه های خوب برای بچه های بد 3
در زمان های قدیم پرنسسی به دست جادوگری خبیث در قصری به بلندای زیاد زندانی و اسیر شده بود شاهزاده ای خوش بر و سیما و تکه پاره ، قصد شکافتن دروازه قصر و نجات پرنسس بنمود .. خلاصه بنمود و پس از پیکارهایی بس نفس انگیزناک پرنس را از حیله ی جادوگر نجات بخشید و پس از چندی اعمال ضالّه که به دست برادران همیشه در صحنه و زحمت کش سانسورچی ، سانسور گشته است روی به سوی پرنس انداخت و گفت: " یا پرنس ، به ازدواج من دَرای که من بس در دام چشمان تو اسیر گشته ام همه عمر "پرنس عشوه ای خرکی بنمود و به طور مسقره ای لبانش را جَم نمود و پاسخ گفت: " نه شاهزاده ، بیا دوسِّ مَمولی باشیم "!